يكي از اشكالات اساسي وبلاگ اينه كه فاصله ي بين خطوط رو نميشه تعيين كرد و اين خيلي بده 

نوشته ها تو هم توهم ميشه وقتي متن نوشته ها زياد باشه ديگه بدتر 

[ سه شنبه بیست و پنجم آذر 1393 ] [ 8:25 ] [ ليلي ]

[ ]

امروز ساعت 5/5 بيدار شدم و رفتم پياده روي زير نم نم بارون

و با انرژي برگشتم خونه

اميدوارم تا آخر امروز اين انرژي و احساس خوب باقي بمونه

 

 

[ سه شنبه بیست و پنجم آذر 1393 ] [ 8:2 ] [ ليلي ]

[ ]

امروز چند تا از داستانهاي صمد بهرنگي رو خوندم كه مقدمه ي يكي از كتابهاش «كچل كفترباز» خيلي جالب بود و فكر مي كردم بخشي از اون مقدمه رو بزارم

صمد بهرنگي معلمي بود كه معتقد به آموزش و تربيت درست در سنين پايين بود و واقعا براي كارش ارزش قائل بود ولي متاسفانه خيل زود از دنيا رفت (به طرز مشكوكي) اما هميشه به اين موضوع فكر مي كنم كه اگه در هر شهر و يا حداقل هر استاني يكي از معلمهايمان به مانند صمد احساس وظيفه مي كردند دنيايمان چقدر بهتر مي شد

چند نفر از ما پيدا مي شود كه بگويد معلمي داشته ام كه راه درستي را نشانم داده و جدا از تدريسش آموزشي داده كه براي تمام عمر مديونش هستم نمي خواهم كاملاً منفي بافي كنم و بگويم اصلاً وجود نداشته اما چقدر؟ چه تعداد؟ چند نفر؟ و چه طور؟

 

بچه ها، بيشك آينده در دست شماست و خوب و بدش هم مال شماست. ...

مي دانيم كه در بدن سالم هيچوقت مرض نيست. در اجتماع سالم هم نبايد نشاني از ناخوشي باشد. ورشكستگي، زور گفتن، دروغ، دزدي و جنگ هم ناخوشيهايي هستند كه فقط در اجتماع ناسالم ديده مي شوند. براي درمان اينهمه ناخوشي بايد علت آنها را پيدا كنيم. هميشه از خودتان بپرسيد: چرا رفيق همكلاسم را به كارخانه ي قاليبافي فرستادند؟ چرا بعضيها دزدي مي كنند؟ چرا اينجا و آنجا جنگ و خونريزي وجود دارد؟ بعد از مردن چه مي شوم؟ پيش از زندگي چه بوده ام؟ دنيا آخرش چه مي شود؟ جنگ و فقر و گرسنگي چه روزي تمام خواهد شد؟ و هزاران هزار سؤال ديگر بايد بكنيد تا اجتماع و دردهايش را بشناسيد. اين را هم بدانيد كه اجتماع چهار ديواري خانه تان نيست. اجتماع هر آن نقطه اي است كه هموطنان ما زندگي مي كنند. از روستاهاي دوردست تا شهرهاي بزرگ و كوچك. با همه ي كوچه هاي پر از پهن و لجن روستا تا خيابانهاي تر و تميز شهر. با كلبه هاي تنگ و تاريك و پر از مگس روستاييان فقير تا قصرهاي شيك و رخشان شهريهاي دولتمند. با بچه هاي كشاورز و قاليباف مزدور و ژنده پوش تا بچه هايي كه كمترين غذايشان چلومرغ و بوقلمون و موز و پرتقال است. اينها همه اجتماعي است كه شما از پدرانتان به ارث خواهيد برد. شما نبايد ميراث پدرانتان را دست نخورده به دست فرزندان خود برسانيد. شما بايد از بديها كم كنيد يا آنها را نابود كنيد. بر خوبيها بيفزاييد و دواي ناخوشيها را پيدا كنيد يا آنها را نابود كنيد. اجتماع ، امانتي نيست كه عيناً حفظ مي شود.

براي شناختن اجتماع و جواب يافتن به پرسشها چند راه وجود دارد. يكي از اين راهها اين است كه به روستاها و شهرها سفر كنيد و با مردم مختلف نشست و برخاست داشته باشيد. راه ديگرش كتاب خواندن است. البته نه هر كتابي. بعضيها مي گويند «هر كتابي به يك بار خواندنش مي ارزد»  اين حرف چرند است. در دنيا آنقدر كتاب خوب داريم كه عمر ما براي خواندن نصف نصف آنها هم كافي نيست. از ميان كتابها بايد خوبها را انتخاب كنيم. كتابهايي را انتخاب كنيم كه به پرسشهاي جوراجور ما جوابهاي درست مي دهند، علت اشيا و حوادث و پديده ها را شرح مي دهند، ما را با اجتماع خودمان و ملتهاي ديگر آشنا مي كنند و ناخوشيهاي اجتماعي را به ما مي شناسانند. كتابهايي كه ما را فقط سرگرم مي كنند و فريب مي دهند، به درد پاره كردن و سوختن مي خورند.

بچه ها قصه و داستان را با ميل مي خوانند. قصه هاي با ارزش مي توانند شما را با مردم و اجتماع و زندگي آشنا كنند و علتها را شرح دهند. قصه خواندن تنها براي سرگرمي نيست. بدين جهت من هم ميل ندارم كه بچه هاي فهميده قصه هاي مرا تنها براي سرگرمي بخوانند.


بهرنگ

 

 

[ دوشنبه بیست و چهارم آذر 1393 ] [ 0:23 ] [ ليلي ]

[ ]

تاب بازي هميشه حس خوبي داشته

از دوران دور

از كودكي

هميشه وقتي تاب سوار مي شم و سعي مي كنيم اوج بگيريم حس پرواز كردن

صورتت رو مي سپري به نسيمي كه سرد و خنكه و خودت رو براش آماده كردي

خودت رو آماده كردي براي اينكه يه لحظه فقط يه لحظه اوج بگيري

و بالا باشي

و چقدر خوبه كه گاهي تاب سواري كنيم جدا از اينكه فكر كنيم چند سالمونه

و كودكي كنيم

و چقدر حس خوبيه كه تو پارك بازي بچه ها رو ببيني

و چقدر خوبه كه با ديدن لبخندشون راه رفتنشون و بازي كردنشون تمام فكرايي كه توسرت بوده از بين مي رن و فقط تو اون لحظه لبخند مي زني

و چقدر خوبه كه بعضي از روزها براي خودت وقت بزاري و كودكي كني و

سوار تاب بشي

 

[ دوشنبه بیست و چهارم آذر 1393 ] [ 0:0 ] [ ليلي ]

[ ]

گاهي وقتها از خودم دلگير مي شوم از خودِخودم

گاهي وقتها بايد دندانت را بر روي زبانت فشار بياوري و هر آن چه كه فكر مي كني را به زبان نياوري

اما مگر مي شود و بعد به خودت نهيب مي زني چرا گفتي؟ و قيافه ي احمقانه اي به خودت مي گيري و مي گويي: گفتم كه چه؟ چه مي شود مگر؟ اصلاً دلم خواست

اين دلم خواست را چنان با غيض مي گويي كه انگار واقعاً دلت خواست ولي مي داني كه دلت نمي خواسته و نبايد به زبان مي راندي و در آن زمان با خودت مي گويي بعد از به زبان آوردن بعضي از كلمات و جملات بعضي از واژه ها همه چيز در اطرافت تغيير مي كنند همه ي احساس ها همه ي اطرافيان

بايد بداني چه مي گويي بايد فكر كني و واژه واژه ات را مناسب حال هر لحظه تغيير دهي؛ بايد بداني ...

 

[ پنجشنبه بیستم آذر 1393 ] [ 16:11 ] [ ليلي ]

[ ]

تجملات هیچ‌وقت جاذبه‌ای برایم نداشته ؛
من چیزهای ساده را دوست دارم
کتاب‌ها را
تنهایی را
یا بودن با کسی که
تو را می‌فهمد

ربه.کا - دافنه دو موریه

 

[ پنجشنبه بیستم آذر 1393 ] [ 15:41 ] [ ليلي ]

[ ]

بعد از يه پيادره روي طولاني و خوردن بستني تو هواي سرد يه فيلم خوب مي چسبيد

   2013 About Time در كل خوب بود مخصوصاً برنامه ي روز عروسي

واقعيت اينه كه الان من اصلاً در زمان سفر نمي كنم، حتي يك روز هم نشده فقط هر روز طوري زندگي مي كنم انگار از عمد به اين روز برگشتم تا ازش جوري لذت ببرم كه گويا آخرين روز عمر معمولي و بي نظير منه

ما هر روز زندگيمون با هم در زمان سفر مي كنيم تنها كاري كه از دستمون بر مياد اينه كه با تمام وجود از اين راه بي نظير لذت ببريم.

 

 

[ چهارشنبه نوزدهم آذر 1393 ] [ 22:56 ] [ ليلي ]

[ ]

چقدر دلم مي خواد براي دكترا بخونم و مي دونم كه اگه برنامه ريزي كنم و بخونم ميتونم قبول شم و چقدر دلم مي سوزه اما نميشه

و چقدر اين نميشه دردناكه

يه چيز جالب وجود داره اون خانواده هايي كه از بچه هاشون مي خوان و همه امكانات در اختيارشونه نمي خوان و من اينجوري

قضيه فقط مدرك نيست (البته يه خورده هم هست تو كشور ما خيلي فرق مي كنه اونم با اين وضع بيكاري) ولي بيشتر اين حس تمام و كمال خواستن من دست از سرم بر نمي داره و وقتي يه چيزي رو شروع كنم بايد تا آخرش برم اين ويژگي شخصيت منه و نمي تونم كاريش بكنم

مثلاً وقتي از يه نويسنده خوشم بياد بايد تمام كتاباشو بخونم يا يه بازيگر يا يه كارگردان بايد تمام كارهاشو ببينم وقتي يه راهي برام مشخص بشه كه درسته و بايد انجامش بدم، بايد انجامش بدم.

و چقدر دوست دارم دكترا بخونم اميدوارم سال ديگه بشه

[ چهارشنبه نوزدهم آذر 1393 ] [ 1:31 ] [ ليلي ]

[ ]

كتابي كه اين روزها دارم مي خونم كتاب تماماً مخصوص عباس معروفي هستش كه يكي از بهترين نويسنده هاي معاصر ايرانيه

كتاب هاي قبلي كه از اين نويسنده خوندم سال بلوا، سمفوني مردگان و پيكر فرهاد هستش كه هر سه بي نظير بودند و نثر فوق العاده اي داشتن

عباس معروفي نويسنده اي است كه به خاطر موضع گيري هاي سياسي از ايران رفت و در آلمان زندگي مي كند و در كتاب تماماً مخصوص اشاره مي كند كه كتابفروشي به نام «خانه هنر و ادبیات هدایت» را که کتابفروشی بزرگی است در خیابان کانت برلین را اداره مي كند كه اين امر صحت دارد.

«چقدر دوست دارم يه روزي يه كتابفروشي داشته باشم بهترين شغل براي مني كه هروقت به يه كتابفروشي مي رم زمان خارج شدن از آنجا غيرقابل تصور مي شه»

تكه اي از كتاب تماماً مخصوص عباس معروفي

-         هميشه مي خواستم بدانم مرز احساس و منطق كجا تعيين مي شود. در آلمان فهميدم كه مرز احساس و منطق در فرهنگ تعيين مي شود، در درازاي تاريخ. آلماني ها كانت دارند و ما حافظ.

-         ... آخر بچه ها وقتي آبنبات مي مكند به جنگ فكر نمي كنند.

 

 

[ چهارشنبه نوزدهم آذر 1393 ] [ 1:7 ] [ ليلي ]

[ ]

بعضي وقتها كه عصباني ميشم و از همه ي دنيا شاكي ميشم حتي از عزيزترين كسانم از خانواده ام از پدر و مادرم با خودم فكر مي كنم چرا اينجوريه؟

چرا يه سري آدمها بايد به خاطر وضع مالي نتونن به ساده ترين خواسته هاشون برسن؟

وقتي نداري بايد بدويي يه عمر بدويي كه برسي تازه به يه داشته ي كوچك كه تازه رسيدن به اون خواسته ها ديگه تو اون سن ارزششو از دست مي ده

وقتي داشته باشي ميدوني كه به خواسته ات مي رسي منظور من ياد گرفتنه

همه ي درد من از روزگار ياد گرفتن چيزاي جديد و چيزايي كه دوست دارم

زبان، رقص حرفه اي، ويولن، كتاب و ...

و هزاران خواسته ي ديگري كه در حد خواسته باقي ميمونن و به تقاضا تبديل نميشن چون وقتي تقاضا مي كني وقتي از پشت ويترين به داخل مغازه مي ري كه پولشو داشته باشي

اينا عصباني ترم مي كنن و دلم مي خواد قدم بزنم برم پياده برم به كجاش مهم نيست فقط برم اينقد برم كه خسته بشم اينقد برم كه ديگه پاهام نكشه و بيفتم

مي خوام آروم شم مي خوام به اين سوال به اين چراي بزرگ فكر نكنم مي خوام فكر نكنم كه چه كسايي به خاطر اندك پولي چه كارها مي كنن مي خوام فكر نكنم كه چه بلاها سر مردم مياد سر بي پولي

مي خوام فكر نكنم

مي خوام فكر نكنم

ولي مگه ميشه

مگه ميتونم

فقط چند ساعت، بلكه چند روز و بعد دوباره يه خبر جديد يا يه اتفاق تازه باعث ميشه بهش فكر كنم و دوباره عصباني بشم و شاكي از دنيايي كه برامون ساختي

وقتي آروم ميشم به خودم ميگم بايد جنگيد بايد بجنگي تا بدستش بياري تا بدست بياري همه ي خواسته هاتو همه چيزايي كه مي خواي و ...

و چقدر با خودم ميگم اگه داشته باشم اگه كمي بيشتر از خواسته هام داشته باشم آيا بازم حواسم به اين سوال هست و كمي به ديگران نگاه مي كنم و آيا يادم مي افته كه اگه كمي بيشتر داشتم مي خواستم چكار كنم؟

چقدر خسته ميشم

 چقدر خسته كننده است هي از خودت بپرسي چرا نداري؟

 

 

 

[ سه شنبه هجدهم آذر 1393 ] [ 12:34 ] [ ليلي ]

[ ]