به خواسته ي يكي از دوستان ميخواستم در مورد روز عشق بنويسم

اما قبلش يه توضيح كوچيكي در مورد روز عشقي كه ايراني ها به اسم سپندارمذگان ميشناسن بدم

سپندارمذ، نام یکی از ايزدبانوان و امشاسپندان زرتشتی است و در عین حال نام پنجمین روز ماه و دوازدهمین ماه سال معرفی شده‌است.

سپندارمذ در جهان معنوی نمودار محبت و بردباری و تواضع اهورامزدا است و در جهان مادی فرشته‌ای است که موکّل زمین است. اَرمیتی همواره زمین را خرّم و آباد و بارور می‌سازد و هر کسی که در زمین به کشت و زرع بپردازد و مزرعه‌ای را آباد کند، خشنودی او را فراهم ساخته‌است

جشن سپندارمذگان یا اسفندگان، روز گرامیداشت زنان در ايران باستان بوده و این روز به نام مرد گیران یا مژدگیران یا مزدگیران  = هديه گرفتن از مردان نیز در ادبيات فارسي بکار رفته است.

در مورد عشق چيزي بيشتر از كتابا و فيلما نمي دونم حسي كه دگرگونم كنه و باعث شه يه آدمي رو بيشتر از هر چيزي دوست داشته باشم وجود نداشته اما هميشه و همه جا عشق تحسين برانگيز بوده و ستودني

عشق .... يه احساس غريب يه حس ناآشنا

امشب از دوستام پرسيدم در مورد عشق چي ميدوني اصلاً عشق چيه چه جوريه؟  از كساني كه ميگن عاشقيم يا عاشق شديم

و جواب

- يه حسه و اگه يكبار حسش كني نميدونم بعدش زندگيت چقدر ممكنه تغيير كنه حاضري براش هر جور فداكاري بكني چشمتو رو خيلي چيزا ميبنده به طور خلاصه يه حس خطرناكه البته قشنگ هم هست

- عشق يه حس فوقالعادست كه نميشه تو يه اس توضيحش داد يه حسيه كه تا تو موقعيتش قرار نگيري و تجربه ش نكني نميتوني بفهميش فقط بايد بموني كه تو دلت حسش كني، اون موقع خودت ميفهمي نيازي نيست كسي بهت بگه

- عشق خوشي و سلامتي و شادي كسي كه دوست داري و از خودگذشتگي مي كني براي اون ولي تا دوست داشتن نباشه عشقي به وجود نمياد عشق به مرور به وجود مياد

خيليا معتقدن كه عيباي كسي رو كه عاشقشي نمي بيني ولي مني كه عاشق نشدم فكر مي كنم اگه يه روزي يه جايي عشقت كم رنگ شد و به همون اندازه ي شور و شوق اوليه نبود اونوقت اون عيب ها بيشتر از اون چيزي كه هستش بزرگ نشون داده ميشه من دلم مي خواد خوبيها و بديهاي اون آدمو بشناسم مگه من كاملم مگه اصلا كسي پيدا ميشه كه كامل باشه فقط تو خوبيهاي اون آدم برات مهمتره و ميتوني عيبايي كه داره تحمل كني همينطور طرف مقابل يه جايي تو يه فيلمي كسي مي گفت روزي كسي پيدا ميشه كه خوبي ها و بديهاتو با هم بخاد

عشق يعني كسي همراهته كسي كه همراهت وقتي مي خواي بري زيربارون قدم بزني وقتي مي خواي تو هواي سرد بستني بخوري وقتي مي خواي از طبيعت لذت ببري وقتي مي خواي بري كوه پياده روي اول صبح اون هميشه كنارته و دستاتو محكم مي گيري صداي قدمهاش ميشه قوت قلبت دوست داري همراهش يه جاده ي بي انتها رو بري و بري و بري فك نكنم با اون آدم خستگي رو احساس كني از نظر من اينطوريه روياييه شبيه قصه ها ولي قشنگه 

خيلي چيزا هست كه فكر مي كنيم مي دونيم و مي تونيم در مورد عشق بگيم ولي كنار هم قراردادن واژه ها كه معنايي در خور اون عنوان داشته باشه سخته و سخت اين كه تا حالا حسش نكرده باشي

اي كاش ميتونستم بهتر بنويسم 

روز عشق مبارك 

 

[ سه شنبه پنجم اسفند 1393 ] [ 23:45 ] [ ليلي ]

[ ]

کتابِ "عطر: داستان یک قاتل" در سال 1985 در آلمان منتشر شد و خیلی هم پرفروش شد. جالبه بدونید که تا سالها کسی جرات نداشت به فیلم کردن یه همچین داستانی فکر کند حتی بزرگانی مثل "اسکورسیزی" و "کوبریک" معتقد بودند این داستان قابلیت برگردان به فیلم را ندارد. کارگردانی این فیلم به "میلوش فورمن"، "تیم برتون" و "ریدلی اسکات" هم پیشنهاد شده بود تا اینکه تام تیکور، کارگردان خلاق آلمانی این فیلم را با بودجه ی 67 میلیون دلاری ساخت.
جايی در فیلم بالدینی(داستین هافمن) به ژان میگه: هر عطر از 3 بخش اصلی تشکیل شده 1-سَر(بخش آغازين) که رايحه ي اوليه ي عطره و فقط چند دقيقه باقي مي ماند 2-قلب(بخش مياني) روح يک عطر که چند ساعت باقي مي ماند 3-پایه(بخش پاياني) که اثرش چند روز باقي مي ماند و این فیلم همانند پایه ی یک عطر خوب مدت ها در ذهنم باقی خواهد ماند.

آدم نمیدونه نویسنده رمانش با چه قصد و حال و مغزی همچین اثریو خلق کرده و فقط میشه گفت خیلی متفاوته چون با چیزی نمی تونم مقایسش کنم. و دوست دارم رمانش رو بخونم

از اونجای که شخصیت "ژان" آدمی کم حرف و درونگراست تیکور برای تعریف برخی وقایع از صدای راوی استفاده کرده ولي بد نیست نظر راجر ایبرت رو در این رابطه بدونید: با وجود اینکه فیلم از زبان راوی روایت می شود ولی فیلم اساسا بصریست، نه کلامی و تیکور در شکل دادن ژان باتیست گرنوی و دنیای او کاری فوق العاده ی انجام داده با اینکه ما هیچ وقت نمی توانیم واقعا "ژان" رو درک کنیم ولی نمی توانیم چشم از او برگیریم.

و يه چيز جالب كه جايي در وبلاگي خوندم كه در پيشگفتار كتاب اومده «نویسنده کتاب در کشوری زندگی می کرد که چهل تا پنجاه درصد مردمش در اثر عفونت مزمن مخاط بینی به علت رطوبت و سردی هوا، دارای حس بویایی بسیار ضعیفی هستند.»

و يك نكته ي جالب فیلمهای کمی هستند که از نظر طراحی پوستر هم حساب شده هستند و فضای کلی فیلم را در یک عکس ترسیم میکنند.

 

[ یکشنبه سوم اسفند 1393 ] [ 13:32 ] [ ليلي ]

[ ]

امروز رفتم بيرون براي كار رفتم سوال مي كنم حرف مي زنم انگار نه انگار آزاردهنده است خيلي خيلي خيلي

 

من كار مي خوام

 

بعد از چند تا جواب بي سر و ته اومدم بيرون عصباني قدم ميزدم زنگ زدم به دوست صميميم كه هميشه محرم رازم بوده و گوش شنوايي براي دردو دلام داشته (اين آدما فرشتن فرشته) خلاصه يه كم آروم شدم اما وسط صحبتامون شارژ باتري گوشيم تموم شد و صحبتامون نصفه نيمه موند (من از اون آدمام كه تا شارژ باتري گوشي تموم نشه شارژ نمي زارم)

بعدش رفتم بستني خريدم هميشه وقتي از زمين و زمان عصبانيم بستني حس خوبي بهم مي ده

در ضمن داشت بارون ميومد الانم داره مياد زير نم نم بارون بستني به دست و قدم زنان اومدم خونه

ولي من بازم يه چيز مهم هست كه بهش فكر مي كنم كار

[ سه شنبه بیست و هشتم بهمن 1393 ] [ 12:53 ] [ ليلي ]

[ ]

خانواده ميتونه تو رو خيلي جلو بندازه خيلي

وقتي تصورشو مي كنم كه چقدر سرعت گير برام ايجاد كردن و چقدر ديوار ساختن جلوي تمام راه هايي كه نه غير عقلاني بود نه غيرمنطقي و فقط چون مطابق ميلشون نبوده و چون فكر مي كردن صلاح تو در اينه اينكارارو كردن دلم مي خواد فرياد بزنم و اينقدر بلند فرياد بزنم كه ديگه اي حنجره اي برام نمونه

پس مني كه قراره يه بار زندگي كنم چي قراره من تصميم بگيرم زندگي منه راه درست و غلط رو نشون دادن يه حرفه اما انتخاب كردن اون يه حرف ديگست

هميشه با خودم فكر مي كردم اگه روزي بچه دار شدم و بچه ام تصميم گرفت راهي رو انتخاب كنه كه موافق ميل من نيست فقط يه بار به طور منطقي باهاش صحبت كنم و تمام چون يه عمر منو مقصر اتفاقي كه ميتونست براش خوب باشه ميدونه چيزي كه الان ....

(داخل پرانتز: قضيه اين نيست كه يكي ديگرو مقصر بدونم نه قضيه اينه كه راهم ميتونست خيلي عوض بشه اگه تصميمي كه چندين سال پيش به خواست خانواده ام عوض شد و من هميشه اونا رو بابت اين كار مقصر دونستم و هميشه خودمو سرزنش مي كنم به اين دليل كه اي كاش عقل و اراده ي الانم اون موقع داشتم و كاش ميتونستم تغييرش بدم ...)

 

[ دوشنبه بیست و هفتم بهمن 1393 ] [ 22:29 ] [ ليلي ]

[ ]

يه تصميم بزرگ گرفتم اميدوارم از نتيجه اش پشيمون نشم اما احساس مي كنم ديگه چاره اي ندارم

[ جمعه بیست و چهارم بهمن 1393 ] [ 19:50 ] [ ليلي ]

[ ]

اين اتفاقات لحظه ايه

ببخشيد خوبم حالم خوبه

و هنوز اميدوارم

من روياهامو باور دارم

باور دارم كه ميتونم بهشون برسم

 

 

[ جمعه هفدهم بهمن 1393 ] [ 0:45 ] [ ليلي ]

[ ]

امروز به حد انفجار نااميدم

آينده منو مي ترسونه

آدمها بيشتر

اين ترس منو داره مي خوره

و الان احساس ميكنم به چيزهايي كه يه عمره باهاشون زندگي كردم و ديگه رويا نيستن بخشي از جسم و روح منن هيچ وقت نمي رسم

و اين كابوس بيداري منه

 

[ پنجشنبه شانزدهم بهمن 1393 ] [ 19:16 ] [ ليلي ]

[ ]

راستش اين فيلم براي الآن زندگي من عاليه و بهش نياز داشتم

فيلم يه زندگي واقعيه شبيه مستند طي 12 سال فيلمبرداري شده تا بزرگ شدن كودكي كه از ابتداي فيلم مي بينيم رو شاهد باشيم و انعكاسش رو تو زندگي خودمون ببينيم

 

 

فكر مي كنم بايد دوباره ببينمش از اون فيلمايي كه آدم احساس مي كنه كارگردان واسه لحظه به لحظش برنامه ريزي دقيقي داشته

يكي از سكانسايي كه من خيلي دوسش داشتم صحنه اي بود كه ميسون با شينا صحبت مي كرد

- فقط فكر مي كردم خيلي چيزا هست كه مي تونستم انجام بدم و احتمالاً مي خوام انجام بدم ولي نميدم

- خب چرا؟

- فكر كنم فقط از اين مي ترسم كه مردم چه فكر مي كنن ميدوني قضاوت مي كنن

- آره فكر كنم خيلي راحته كه بگي اصلاً اهميتي نميدم كه ديگران چه فكري مي كنن اما همه براشون مهمه، ميدوني

من از دست همه آدمايي كه باهاشون در ارتباطم خيلي عصباني ميشم فقط به خاطر اينكه كنترلم مي كنن يا هر چي اما ميدوني اونا حتي خودشونم نميدونن كه دارن اينكارو مي كنن

- خب تو اين دنياي ايده آل جايي كه هيچكس كنترلت نمي كنه چي فرق داره؟ چي عوض ميشه؟

همه چي ميدوني فقط دلم ميخاد بتونم هر كاري كه ميخام انجام بدم چون باعث ميشه احساس زنده بودن بكنم

يا صحنه ي ديگه اي كه ميسون و شينا در مورد ربات بودن خود انسان ها صحبت مي كنن و خيلي ديگه از اين صحنه ها

و در آخر يه قسمت جالب ديگه اي از فيلم وقتيه كه ميسون داره ميره دانشگاه و مادرش که میگه زندگيم قراره همينجوري پيش بره چند تا مرحله سخت ازدواج كردن بچه دار شدن طلاق گرفتن ولی آخرش چی؟ الان باید منتظر مردنم باشم

باید از تک تک لحظات زندگیتون لذت ببرین

و زیباترین دیالوگ ممکن كه میگه بر عکس این عقیده که در لحظه زندگی کن لحظه در ما زندگی میکنه و لحظه همیشگیه و زندگی همین الانِ ماست

 

[ سه شنبه چهاردهم بهمن 1393 ] [ 16:59 ] [ ليلي ]

[ ]

چند روزي هست كه كتاب دو قرن سكوت رو تموم كردم خواستم خلاصه اي ازش براتون بزارم و بايد اعلام كنم اطلاعاتي كه در گيومه «» قرار دارند از متن خود كتاب مي باشد.

توصيه مي كنم كتاب رو كامل مطالعه كنيد

اگر چاپ جديد دو قرن سكوت رو تهيه كنيد مقدمه ي كتاب  كه هدف نويسنده از نوشتن كتاب است حذف شده اما با توجه به چاپ قديمي كه در دست من است حقيقت طلبي را شعار خود كرده و از دلايل سقوط و شكست ساسانيان شروع و گذشته ي مردمان عرب و تحول همراه با دين اسلام و سپس حمله ي اعراب به ايران با توجه به مستنداتي كه ذكر مي كند سخن مي گويد.

انتقادات از اين كتاب بسيار است اما با توجه به لحن نويسنده كه جايي نظري شخصي را با اعلام اين موضوع و جايي كه به مستندي رجوع شده ذكر آن مشخص است شك كردن در چنين كتابي برايم قابل توجيه نيست.

اين كه صحرانشينان عرب با حضور در ايران از فرهنگ ايران بهره برده اند و اينكه حتي قبيله هايي كه سعي كرده اند كاخي و بنايي برپا كنند و با توجه به قدرت ايران در آن زمان سعي مي كردند نظر شاه ايران را جلب كنند و حتي گاه عزل و نصب به دستور شاهان ايران صورت مي گرفته در اسناد مختلفي مشاهده شده است. بعد از خسروپرويز آخرين پادشاه ساساني جانشينان مختلفي بر سر مقام پادشاه با هم مجادله كرده و جنگ هاي داخلي ايران را ضعيف كرده و عمر با توجه به چنين وضعي در ايران دستور حمله به ايران را داد. با توجه به متن كتاب عربان هيچگاه حتي فكرش را هم نمي كرده اند كه بتوانند حتي بر بخشي از ايران تسلط يابند اما زرتشتيان و موبدان و ستم هايي كه بر مردم روا داشته اند باعث شد ديني كه عربان از آن سخن مي گفتند و از برابري و عدالت و به سادگي سخن مي گفتند در مقابل جلال و جبروت مقامات ايراني از جايگاه مهمتري در نزد مردم برخوردار شوند.

بخشي از كتاب

«سقوط نهاوند در سال 21 هجري چهارده قرن تاريخ پرحادثه و باشكوه ايران باستان را كه از هفت قرن قبل از ميلاد تا هفت قرن بعد از آن كشيده بود پايان بخشيد. اين حادثه فقط سقوط دولتي با عظمت نبود سقوط دستگاهي فاسد و تباه بود. زيرا در پايان كار ساسانيان از پريشاني و بي سرانجامي در همه كارها فساد و تباهي راه داشت. جور و استبداد خسروان آسايش و امنيت مردم را عرضه ي خطر مي كرد و كژخويي و سست رايي موبدان اختلاف ديني را مي افزود. از يك سو سخنان ماني و مزدك در عقايد عامه رخنه مي انداخت و از ديگر سوي نفوذ دين ترسايان در غرب و پيشرفت آيين بودا در شرق قدرت آيين زرتشت را مي كاست. روحانيان نيز چنان در اوهام و تقاليد كهن فرو رفته بودند كه جز پرواي آتشگاه ها و عوائد و فوايد آن را نمي داشتند و از عهده ي دفاع از آيين خويش هم بر نمي آمدند.»

 


ادامه مطلب

[ شنبه یازدهم بهمن 1393 ] [ 20:21 ] [ ليلي ]

[ ]

فیلمی که امروز دیدم سراسر ترس و دلهره بود و ...

این فیلم تخیلی که در زمان حکومتی به نام کاپیتال که خود این اسم برام تداعی خاصی داشت روایت می کند که در ادامه نظر یکی از کسانی که فیلم رو دیدن و برام جالب بود بدون تغییر براتون گذاشتم

جدا از سایر چیزها بازی جنیفر لارنس خیلی خوب بود و دوست دارم کتابشو بخونم

«بعد از دیدن این فیلم سوالاتی ذهنم را به درگیر خودش کرده، شکی نیست دنیایی که فیلم سعی در به تصویر کشیدن آن را دارد یک جهنم به تمام معنا است که در زمان آینده روایت میشود و در آن حقوق شهروندی به عصر امپراطوری های باستانی نزول پیدا کرده، فیلم زمانی را روایت میکند مه اشراف برای تفریح انسانها را وادار به کشتن هم میکنند . سوالی من دارم این است: آیا سازندگان این فیلم در پی آن هستند که بشر امروز را در مورد وقوع چنین وضعیتی هشدار دهند ( جهانی شدن و ...)؟ یا صرفا قصد دارند مردم را با وضعیت های مشابه آشناتر و هم خوتر کرده و به تدریج هضم و پذیرش شرایطی این چنینی را برای ما ساده تر کنند؟»

[ یکشنبه پنجم بهمن 1393 ] [ 16:52 ] [ ليلي ]

[ ]