فیلمی که امروز دیدم سراسر ترس و دلهره بود و ...

این فیلم تخیلی که در زمان حکومتی به نام کاپیتال که خود این اسم برام تداعی خاصی داشت روایت می کند که در ادامه نظر یکی از کسانی که فیلم رو دیدن و برام جالب بود بدون تغییر براتون گذاشتم

جدا از سایر چیزها بازی جنیفر لارنس خیلی خوب بود و دوست دارم کتابشو بخونم

«بعد از دیدن این فیلم سوالاتی ذهنم را به درگیر خودش کرده، شکی نیست دنیایی که فیلم سعی در به تصویر کشیدن آن را دارد یک جهنم به تمام معنا است که در زمان آینده روایت میشود و در آن حقوق شهروندی به عصر امپراطوری های باستانی نزول پیدا کرده، فیلم زمانی را روایت میکند مه اشراف برای تفریح انسانها را وادار به کشتن هم میکنند . سوالی من دارم این است: آیا سازندگان این فیلم در پی آن هستند که بشر امروز را در مورد وقوع چنین وضعیتی هشدار دهند ( جهانی شدن و ...)؟ یا صرفا قصد دارند مردم را با وضعیت های مشابه آشناتر و هم خوتر کرده و به تدریج هضم و پذیرش شرایطی این چنینی را برای ما ساده تر کنند؟»

[ یکشنبه پنجم بهمن 1393 ] [ 16:52 ] [ ليلي ]

[ ]

وقتی حالت خوب نیست

وقتی بی حوصله ای

وقتی از دیگران دلت گرفته

وقتی نشستی و فکر می کنی چی کار کنی

به نظر من قبل از هر کاری فولدر شاد آهنگات رو باز کن و play all کن و تا وقتی سر حال نیومدی برقص

چنان برقص که انگار هیچ وقت نرقصیدی

برای خودت برقص

بخند و برقص

رقص یعنی تعادل یعنی ورزش یعنی انعطاف یعنی زیبایی

و زیبایی یعنی تو

پس برقص

 

[ شنبه بیست و هفتم دی 1393 ] [ 15:2 ] [ ليلي ]

[ ]

بعد از مدتها یه فیلم ایرانی خوب دیدم فیلمی که اول از ضایع شدن حق زن خانواده و بعد فمینیستی صحبت می کنه و اصل فیلم قراره به ای حوزه نگاه کنه و بعد فضای خانوادگی فضای حقوق زن رو فراموش می کنه قضیه پنچری های کوچک آقایون و شخصیت پردازی های آقایان و خانم ها هم جالب بود اینکه همه ی آقایان به یه نحوی شیشه خورده داشتند اما شخصیت خانم ها هیچگونه عیب و ایرادی رو حداقل از دید من نشون نمی داد قصدم اینه که آدمها کامل نیستند و همه عیب هایی داریم هم خانم ها و هم آقایان اما اینجا فکر می کنم فقط نقطه ضعف ها مال آقایان بود.            اما در کل فیلم خوبی بود و فضای دوست داشتنی داشت

 

 

از همه بیشتر تصنیف خوش آمدی با صدای وحید تاج و شعر کریم فکور که قبلا توسط پروین زهرایی منفرد خوانده شده بسیار زیبا توسط وحید تاج بازخوانی شد اگر چه یک نمونه ی پاپ این شعر هم هست که چنگی به دل من نزد

 

تصنیف «خوش آمدی»

 به کلبه‌ام از راه دور، ای آشنا خوش آمدی

چون بوی گل به همره باد صبا خوش آمدی

اکنون که پر گیاه و گل، شهر و ده و صحرا بوَد

ای آهوی صحرا تو هم، به شهر ما خوش آمدی

تو مایۀ نوازشِ صدها دلِ شکسته‌ای

ای خوش خبر به سوی دل‌شکستگان خوش آمدی


بر لوحِ خاطر، نقش طرب زن

چون روزگارِ اندوه و محنت دیگر گذشته

منعم مکن از، این عشق سوزان

تا کی دورنگی، دیگر مرا آب از سر گذشته

ای آهوی گریزان، به آشیانم

خوش آمدی، فدای جان تو جانم

ای آن که مقدم تو بوَد گرامی

من جای گل، به پایت گهر فشانم

[ شنبه بیست و هفتم دی 1393 ] [ 14:56 ] [ ليلي ]

[ ]

تو فیلمایی که داشتم گشتم دنبال یه فیلمی که مایه های طنز داشته باشه نیاز داشتم

فیلمی که الان دیدم بامزه بود

شغل دختره دوست داشتنی بود گلفروشی

قوانین دختره برای دوست شدن و رابطه جالب بود و خنده دار

در کل خوب بود اینکه آدم گاهی باید کارهای احمقانه بکنه و در ضمن منم روز ولنتیاین می خوام (عقده ای شدم) و مهمتر اینکه رفتار پدر مادرا تا چه سنتی میتونه روی بچه ها تاثیرگذار باشه

 

 

[ پنجشنبه بیست و پنجم دی 1393 ] [ 22:56 ] [ ليلي ]

[ ]

یکی از خاله هام لطف می کنه عکسی که از من داشته رو به یک آقایی نشون می ده که باعث و بانی امر خیر بشه و از قرار معلوم ایشون از من خوشش نیومده البته اول از محسنات  بنده می شنون و می خوان بنده رو ببینن که خاله ی من باز هم می گم لطف می کنه عکس منو بهش نشون می ده

البته در این که هر کسی حق داره که از کسی خوشش بیاد یا نه و هیچ ایرادی هم بهش وارد نیست

...

برام مهم نیست نه اون آدم نه افکارش اما یه خرده بهم برخورد چی کار کنم؟ برخورد دیگه

به نظرتون با این خاله ها باید چی کار کرد؟؟!!!

الان دلم یه فیلم کمدی خوب میخاد

[ پنجشنبه بیست و پنجم دی 1393 ] [ 15:54 ] [ ليلي ]

[ ]

همیشه خوشحال بودم که پدر مادرم پشتم هستن هوامو دارن اما تو چند سال گذشته با ازدواج هر دختر یا پسری تو فامیل من دردسر تازه ای داشتم و همیشه می گفتم دلم می خواد در مورد ازدواجم درست تصمیم بگیرم معیارای خاص خودمو داشتم

تا حالا با هیچ پسری دوست نشدم از هیچ پسری شماره نگرفتم هیچ وقت

دلم می خواست درست رفتار کنم و کسی که میاد جلو من واقعیمو بشناسه و برای خودم ارزش قائل باشه تمام خواستگارایی که تا الان نه اون معیارای که من می خواستم داشتن و نه فقط برای شخص خودم اومده بودن سراغم

اما رفتارای پدر و مادرم و حرفایی که پدرم می زنه و مادرم میاد تحویلم میده الان واقعا آزاردهنده است و از حد صبر و تحملم خارج شده دیگه نمیکشم واقعا نمیکشم خستم خیلی خسته

این ماجرا هر چند وقت ادامه داره چند روز فراموش میشه باز روز از نو روزی از نو

من دیگه نمیتونم

از دختر خوب بودن خسته شدم

دوستم بهم می گفت من از رفتارای خانوادم خسته شدم و گفته بودم اولین خواستگار کور و کچلی بیاد باهاش ازدواج می کنم و دقیقا همین کارو کرد اما من باور نمی کردم و می گفتم بازم میشه تحمل کرد و سعی کرد ادمی رو ببینی و پیدا کنی که با شرایط تو جور دربیاد

اما الان

الان دقیقا اون موقعی که من خستم

خستم از پدر و مادری که بچه رو بدنیا میارن نمی دونن باید چی کار کنن برای آینده اش برای زندگی برای تربیتش و برای خیلی چیزای دیگه ی اون بچه نمی دونن باید چی کار کنن

اینکه به خودم امیدواری بدم اونا تقصیری ندارن اونا در حد توانشون در حد چیزی که بلدن و می دونن رفتار می کنن دیگه کافیه دیگه نمی تونم

دیگه نمیتونم

[ سه شنبه بیست و سوم دی 1393 ] [ 14:33 ] [ ليلي ]

[ ]

فیلم The Dreamers 2003 فیلمی نبود که کاملا ازش خوشم بیاد ولی این دو تا دیالوگ فیلم برام جذاب و جالب بنظر اومد که گفتم برای شما هم بزارم

-         داشتم فقط با فندک الیزابت ور می رفتم ولی نمی تونستم درک کنم چون من اونو چیز خشنی می دونستم پس گذاشتمش روی میز ولی من اونو به صورت اریب گذاشتم روی یک از این مربع ها می بینید؟ نگاه کنید این زمانی بود که من طول فندک رو فهمیدم دقیقاً اندازش به اندازه شکل اریبشه حالا من به صورت درازای گذاشتمش روی لبه نگاه کنید باز هم به همون اندازس اما اینجا رو هم پر می کنه و ... و من فهمیدم که اکثر چیزایی که روی میزن، یخچالتون، اتاقتون، بینی تون، تمام دنیا ناگهانی شما متوجه می شید که تمام اجزا کیهان توی شکل و اندازه با هم تطابق دارن برام جالب بود که چرا؟ نمی دونم چرا؛ فقط می دونم که هست.

 قبل از اینکه بتونی دنیا رو تغییر بدی تو باید درک کنی که تو خودت جزئی از اون هستی. نمی تونی بیرون بایستی و داخلو ببینی

 

[ یکشنبه بیست و یکم دی 1393 ] [ 12:2 ] [ ليلي ]

[ ]

کتابی دیگری که از خالد حسینی خوندم بادبادک باز بود که واقعا داستان جذابی داشت و جذابیت داستان تا پایان ادامه داره و دیروز هزار خورشید تابان

شاید به خاطر این که تازه خوندمش یا اینکه شخصیت های اصلی این داستان دو زن و سرنوشت و رنج ها و غم ها و رویاهایشان بود که باعث شده جذابیت این داستان از داستان قبلی خالد حسینی برایم بیشتر شود. داستان دو زن افغان به نام های مریم و لیلا که با وجود اختلاف بسیار زیاد، دست سرنوشت آنها را برای مدتی همخانه می کند.

خالد حسینی نویسنده ای افغانی است که در آمریکا زندگی می کند و هر دو داستانش سرگذشت مردم افغانستان است در دورانی که جنگ های داخلی و خارجی بر کشورشان هجوم می آورد و آنها را با رنج ها و اندوه های زیادی مواجه می سازد

سایت خالد حسینی                           http://khaledhosseini.com/

 

نام این کتاب به گفته نویسنده از شعر صائب تبریزی با مطلع:

خوشا عشرت‌سرای کابل و دامان کهسارش                   که ناخن بر رگ گل می‌زند مژگان هرخارش

گرفته شده‌است که در بیتی از آن می‌گوید:

حساب مه جبینان لب بامش که میداند؟                        دو صد خورشیدرو افتاده در هر پای دیوارش

 

اگه بدونین 50 صفحه ی آخر کتاب رو با چه استرسی خوندم!!؟!

و اما چند جمله ی جالب از کتاب:

-         انگشت اتهام یک مرد همیشه زنی را خواهد یافت.

-         يادش آمد كه ننه مي گفت هر دانه برف آهي است كه زني غمگين در جايي از دنيا كشيده است و همه اين آه ها در آسمان جمع مي شوند و ابرها را مي سازند، بعد به قطعات كوچك تقسيم مي شوند و در سكوت روي سر مردم مي بارند. او گفته بود: زناني مثل ما بايد تحمل كنند و ما همه چيزهايي كه بر سرمان فرو مي افتد درسكوت تحمل مي كنيم.

-         در اين كشور زنان هميشه محدوديت داشته اندليلا ، ولي حال در حكومت كمونيست ها شايد آزاديشان بيشتر شده باشد و حقوق بيشتري از آنچه كه قبل داشته اند دارند. بابي اين حرف ها را در حالتي مي گفت كه صدايش را پايين آورده بود تا مامي متعصب تعريف هاي او را از كمونيست ها نشنود. اما اين حرف ها حقيقت داشت، بابي مي گفت حال زمان خوبيست كه در افغانستان زن باشي مي تواني سود ببري ليلا البته آزادي زنان ... در اينجا سرش را با حالتي اندوهگين حركت مي داد يكي از دلايلي بوده كه باعث شده مردمان اينجا شورش كنند. منظور بابي از مردمان اينجا مردم كابل نبود كه هميشه نسبتا ليبرال و ترقي خواه بودند. در كابل زنان در دانشگاه درس مي خواندند، مدرسه مي رفتند و در ادارات دولتي كار مي كردند. نه ... منظور بابي مناطق قبيله نشين بود. مخصوصا نواحي پشتون نشين جنوب و يا شرق نزديك به مرز پاكستان جاهايي كه زنان فقط با برقع و به همراهي يكي از مردان خانواده شان مي توانستند به خيابان بيايند. در اين نواحي مرداني كه با قوانين قديمي قبيله اي زندگي مي كردند بر ضد كمونيستها و فرامين آنها براي آزادي زنان، منسوخ كردن ازدواج هاي اجباري و بالا بردن حداقل سن ازدواج دختران به شانزده سالگي، شورش مي كردند. در آنجاها مردان اين قوانين را به منزله توهين به رسوم كهن مي دانستند قوانيني كه دولتمندان بي خدا وضع كرده بودند و بر مبناي آنها دختران بايد خانه ها را ترك مي كردند، مدرسه مي رفتند و در كنار مردان كار مي كردند. بابي دوست داشت به طعنه بگويد:خداوند آنچه را كه بايد اتفاق بيفتد ممنوع كرده است!  بعد آه مي كشيد و مي گفت: ليلا عزيزم تنها دشمني كه افغان ها نمي توانند شكست بدهند خودشان هستند.

 

[ یکشنبه بیست و یکم دی 1393 ] [ 11:52 ] [ ليلي ]

[ ]

من برگشتم

و یه اتفاق خوب که بعد از تمام کردن امتحانات یک روز رو همراه بهترین دوستای این دوران گذروندم و در خیابان های پر از کتاب احساس بی نظیری داشتم و کلی هم کتاب خریدم و کلی هم انرژی گرفتم

یه روز خوب بود و یه خاطره خوب ماندگار

امیدوارم از این روزای خوب زیاد براتون پیش بیاد دوستای خوبم

[ یکشنبه بیست و یکم دی 1393 ] [ 11:47 ] [ ليلي ]

[ ]

آقا پدر چشم و گردن و كمرت رو درمياري و ميشيني تايپ مي كني اونم تايپ هاي فرمولي و اشكال بعد موقع پول دادن ميشه حالا ناز مي كنن براي بعد يعني چي آخه؟

من مزد زحمتمو مي خوام  

[ پنجشنبه یازدهم دی 1393 ] [ 0:19 ] [ ليلي ]

[ ]