بعد از خوندن خانوم که البته کتابشو داشتم امینه واقعا بهم چسبید امینه روز 29 شروع کردم و تا 20 دقیقه بعد از سال تحویل داشتم می خوندم که دیگه نتونستم چون پی دی اف خوندن تو کامپیوتر روی این صندلی محشر من خیلی بی نظیره ولی کتابی که نمی تونستم طاقت بیارم دیروز تمومش کردم دلم نیومد چیزی در موردش نگم پس ...

امینه شخصیت بی نظیری داشت زنی که اگر تصمیم می گرفت کاری را انجام دهد تمام هم و غمش را برای آن به کار می گرفت. شخصیت محکم و استوارش در کنار شوق یادگیری اش برای منی که تشنه ی دانستنم مثل یه الگو شد اگر چه هدف ها متفاوت او برای باقی ماندن نسلش در جرگه ی شاهان تلاش کرد و مسئولیتش را از خود به زنی که خود تربیتش کرد انتقال داد و نسل به نسل بین زنان چرخید و ...

سفر به اروپای امینه و ملاقات ها با نویسندگان که برای مهم ترینش ولتر و ژان ژاک روسو و سایرین جالب توجه بوده مقایسه ای که بین جایگاه زنان در ایران و جایگاه زنان در سرزمین های دیگر می کند در زمانی که امپراتریس روسیه رو ملاقات می کنه و کاترین دختری دیگر که نظرش را جلب می کند و بعد جایگاه امپراتریس را از آن خود می کند تغییرات آدمها در جایگاه قدرت، جاه طلبی هایشان همه و همه جالب و خواندنی بود.

و مهم تر از همه امینه بعد از مرگش ادامه یافت زنده بود در خون دخترانش در خون دختری که راز وصیت نامه اش را درک کرد و امینه ی دیگری شد.

جملاتی از کتاب

- انتخاب مرگ برای گریز از مرگ! زنده باد زندگی!

- ارزش سرگذشت خود را بدان!

- آدم های با فرهنگ را ببین که وقتی به قدرت می رسند چطور خود را وقف هنر و زیبایی ها می کنند.

- چرا همه آنها که قابلیت دارند باید اسیر سرنوشت خود باشند؟

 

[ یکشنبه دوم فروردین ۱۳۹۴ ] [ 14:26 ] [ ليلي ]

[ ]

یه فیلم خوب موزیکال که یادآور داستانهای Walt Disney هستش اگر چه تلفیق و تغییر پایان داستانها از نظر من جالب بوده و ذوق نویسنده رو نشون می داد

خیلی حرف و بحث و انتقاد هست ولی کسانی مثل من که عاشق فیلمهای موزیکال هستن می تونن از این فیلم فانتزی لذت ببرن

بازی و صدای مریل استریپ بی نظیره اولین بار مریل استریپ رو تو مامامیا دیدم که می خونه شاید فیلمای دیگه ای باشه ولی تو این فیلم خیلی فوق العاده بود مخصوصاً یه آهنگ که برای بازنده بودن خودش خونده بود اینجا هم صداش تکان دهنده است

طراحی لباس موسیقی و بازی بازیگران خیلی خوب بود ولی متاسفانه فقط کاندید شد تو اسکار

اما یه نکته ی زیبا تو انتهای فیلم داشت:  آرزوها مجانی به واقعیت نمی پیوندند

شعر پایانیش به نظرم جالب اومد

مراقب چیزهایی که میگی باش بچه ها گوش میدن

مراقب کارهایی که میکنی باش بچه ها بهت نگاه می کنن

برای اینکه بدونن چجوری بشن یاد بگیرن که چی باشن

مراقب باش قبل از اینکه بگی «بهم گوش بدین» بچه ها گوش میدن

مراقب باش چه چیزی آرزو می کنی آرزوها مثل بچه ها هستن

مراقب باش قدم در چه مسیری میزاری

آرزوها مجانی به واقعیت نمی پیوندند

مراقب آرزوهات باش نه فقط بچه ها

بعضی وقت ها، طلسم ممکنه از چیزی که می بینی فراتر بره و علیه ت بشه

مراقب داستانی که میگی باش  اونه که طلسم هست

بچه ها گوش میدن

 

[ دوشنبه بیست و پنجم اسفند ۱۳۹۳ ] [ 21:49 ] [ ليلي ]

[ ]

امروز از صبح که بیدار شدم با فیلم بی نظیر انجمن شاعران مرده شروع کردم بعدش حیثیت و بعد از اون املی و حالا هم خدمتکار

اولی و آخری بی نظیر بود

بازیگرا تو خدمتکار عالی کار کردن و شخصیت پردازی نویسنده و نوع قرار گرفتن شخصیت ها کنار هم زیبا بود.

 

[ دوشنبه بیست و پنجم اسفند ۱۳۹۳ ] [ 1:40 ] [ ليلي ]

[ ]

 

فیلم های زیادی از روی کتاب ها ساخته شده اما مطمئناً فیلم های کمی بودن که از روشون کتاب نوشته شده، فیلم انجمن شاعران مرده یکی از اون فیلم های معدودی هست که از روش کتاب نوشته شده و این نشون دهنده ارزش بی انتهای این فیلمه. انجمن شاعران مرده مثل یه مانیفست میمونه بر علیه تمام کسایی که غرق در روزمرگی های خودشون شدن و قراره به همه بینش فراروزمره بودن بده، و دقیقاً به همین دلیل تام شولمن و پیتر ویر سنگ بزرگی رو برای پرتاب برداشتن و ریسک بزرگی انجام دادن این خطرپذیری اونها منجر به خلق یکی از به یاد ماندنی ترین آثار تاریخ سینما شده، اثری جاودانه که وقتی این فیلم رو ببینین دیگه زندگیتون مثل قبل نخواهد بود، داستان بی نظیر، کارگردانی محشر و از همه مهمتر بازی فوق العاده رابین ویلیامز در اوج دوران بازیگریش به این فیلم جلوه ای رو دادن که با هیچ اثر دیگه ای قابل مقایسه نیست، میشه ساعت ها در مورد تک تک دیالوگ های این فیلم بحث و تحلیل کرد و استفاده از شعرهای شعرای مدرن انگلیسی و تلفیق اونها با صحنه های فیلم باعث میشه اون شعرها رو با تک تک اجزای بدنتون حس کنید. فیلم های کمی هستن که منو اینجوری به تحسین وادار کنن و انجمن شاعران مرده یکی از اوناست فیلم کاملی که اندازه تاثیرگذار ترین کتاب هایی که خوندین میتونه روتون تاثیر بذاره هرجا هستین و هرکاری میکنین فرصت چندباره دیدن این فیلم رو از دست ندین چون هربار راز تازه ای کشف میکنید
میگن زمان میزان خوب بودن و ماندگاری یه فیلم رو تعیین میکنه و الان دقیقاً میشه در مورد این جنبه فیلم انجمن شاعران مرده قضاوت کرد، کریستوفر نول منتقد سرشناس مجله فیلم کریتیک میگه: اولین باری که فیلم رو دیدم سال آخر دبیرستان بودم و حالا ۱۶سال تموم گذشته اما هنوز این فیلم با منه و هرچند وقت یه بار دوست دارم برگردم و دوباره و دوباره ببینمش

 

 

 

- جمله “دم را غنیمت بشمار” جز صد جمله برتر تاریخ سینما دسته بندی شده
جوایز و جشنواره ها:
این فیلم برنده 13 جایزه از جشنواره های مختلف از جمله برنده اسکار بهترین فیلمنامه بوده،همچنین نامزد 13 جایزه در جشنواره های دیگر،و موفق کسب رتبه ی 7.8 از سایت Imdb

دیالوگ های به یاد ماندنی:
- واژه ها و اندیشه ها می تونن دنیا رو تغییر بدن

- ما شعر نمی خونیم، یا شعر نمی گیم چون شعر زیباست ما شعر می خونیم یا شعر می گیم چون ما عضوی از نوع بشر هستیم و نوع بشر سرشار از شور و اشتیاقه پزشکی، حقوق، تجارت یا مهندسی همه اینها برای بقای زندگی لازمند اما شعر، زیبایی، افسانه، عشق اینها چیزهایی هستند که ما به خاطرشون زنده می مونیم

 

 

- اما آنها فقط در رویاهایشان حقیقتاً می توانند آزاد باشند و این حقیقتی است که همیشه بوده است و همیشه خواهد بود.

- من به میان جنگل رفتم، چون سر آن داشتم که آگاهانه زندگی کنم

من بر آن شدم که ژرف بزیم و تمامی جوهر حیات را بمکم

هر آنچه را که زندگی نبود، ریشه کن کنم

تا آن دم که مرگ به سراغم می آید چنین نپندارم که نزیسته ام

- حقیقت را زمزمه می کند حقیقت همچون رواندازی است که هیچگاه پاهایتان را نمی پوشاند و آنها را سرد نگه می دارد هر قدر بخواهید آنرا روی خود بکشید، هرگز کافی نخواهد بود اگر آن را لگد بزنید یا بکوبیدش هرگز هیچ یک از شما را نخواهد پوشاند از همان زمان که گریان پا به این دنیا می گذارید تا زمانی که با مرگ آن را ترک می گویید تنها صورتتان را می پوشاند در حالی که می گریید، می نالید و فریاد برمی آورید.

 

[ یکشنبه بیست و چهارم اسفند ۱۳۹۳ ] [ 13:42 ] [ ليلي ]

[ ]

این روزها عجیب دلم می خواهد آدم بدی باشم خودخواه باشم و برای خودم زندگی کنم احساس می کنم تمام عمر گذشته ام کارهایی که دوست داشتمو نکردم کارهایی که میتونی بگی بهت احساس زندگی کردن میده اما فقط احساس می کنم زنده بودم نفس کشیدم خوردم و خوابیدم شاید چهار تا کتاب یا چهار تا فیلم با ارزش اما کافی نیست خیلی از کارهایی که دوست داشتمو انجام ندادم حس بدیه خیلی بد ....

میخام این چند روز آینده رو فقط لحظه ای خوشحال باشم فقط لحظه ای که توش زندگی می کنم از وقتی یادم میاد نگران آینده بودم و برای آینده تلاش کردم اما وقتی برای کوچکترین خواسته هام باید زمان و زمین رو بهم بریزم تا اون کارو انجام بدم ... خسته ام خسته از سر و کله زدن بیهوده

خسته از اینکه حرف منطقی بزنی جوابی بشنوی که ...

خیلی خسته ام

می خوام زندگی کنم نه اینکه زنده باشم

 

[ جمعه بیست و دوم اسفند ۱۳۹۳ ] [ 11:13 ] [ ليلي ]

[ ]

كتاب «خانوم» اثري از مسعود بهنود با توجه به حجم زيادش ولي كشش خاصي ايجاد مي كرد تا آخر قصه پيش بري و يكي از هنرهاي نويسنده تو خلق اتفاقاتي كه براي شخصيت خانوم اتفاق مي افته و زندگي پرفراز و نشيبي رو براش رقم مي زنه و در كنار حوادث اتفاق افتاده اتفاقات تاريخي در اون برهه از زمان رو يادآور ميشه كه نوع ديدگاه نويسنده به شخصيت هاي سياسي جالب توجه بود.

این کتاب داستانی است درباره ی زندگی "خانوم" زنی از خاندان قاجار ، نوه مظفرالدین شاه و خواهر زاده ی محمد علی شاه.
"خانوم" زنی که در کودکی توسط خاله اش با دنیایی خارج از دنیای خاله زنکی زنان آن دوره اشنا می شود. کتاب میخواند. زبان می آموزد. و هنرمند میشود سپس خاله اش را از دست میدهد و برای فرار از دست اولین دیو زندگیش یعنی پدرش همراه با کاروان محمد علی شاه به شوروی می گریزد. آواره می شود، انقلاب مشروطه ی ایران، انقلاب بلشویکی 1917، فرار شاهان و خانواده شاهنشاهی ایران، روسیه و مصر، حرکت آتاتورک و به ریاست جمهوری رسیدن آن، جنگ جهانی اول، جنگ جهانی دوم، ملی شدن صنعت نفت کشورمان به دست دکتر مصدق را به چشم می بیند.
خانوم نوه دختری مظفرالدین شاه است و تنها فرزند پدر و مادرش. دوران کودکی او مصادف است با حوادث اواخر دوران قاجار و خلع محمد علی شاه و احمد شاه از سلطنت ایران. پدر وی یکی از خان های مستبد و عیاش است که خانوم هیچ خاطره خوشی از وی ندارد و مادرش زنی سر به راه و آرام که گر چه از شوهر و ظلم او به ستوه آمده، زندگی را با آرامش و گذشت ادامه می دهد.خانوم در ایام کودکی تحت تأثیر خاله کوچک خود نزهت که دختری باسواد و روشنفکر است، از مسائل مملکت و محدودیتهای زنان آگاهی یافته، نزهت را راهنمای خود قرار داده است که نامزد احمد میرزا ولیعهد هم است، اوضاع مملکت به هم ریخته محمد علی شاه از سلطنت خلع شده و قصد فرار دارد.
در قسمت هایی از داستان فرار خانواده سلطنتی را داریم که به اُدسا می روند خانوم که تاریخ کشور فرانسه را با راهنمایی خاله اش خوانده مرتب به یاد فرار نافرجام خانواده سلطنتی لوئی شانزدهم می افتد و این اردو را با آن مقایسه می کند. ترس او بی مورد هم نیست زیرا این اردوی منفور هیچ بعید هم نبود که در جایی متوقف و کشته شوند.
در این رمان چند حادثه تاریخی مرور می شود. خلع محمد علی شاه و سپس احمد شاه از سلطنت، فروپاشی امپراتوری روسیه، انتقال حکومت به پهلوی ها، اشغال فرانسه توسط نازی ها و انقلاب اسلامی ایران. همه این حوادث به نوعی زندگی خانوم را تحت تأثیر قرار می دهد.

بخش هاي از كتاب
«زندگی، من چنین فهمیدم که مثل رودخانه ای است. نمی توان گفت آن آبی که از کوه فرود می آید رودخانه را می سازد، یا آن کوه که باران را مجال جاری شدن می دهد، آن سنگ ها که در راهند و مسیر رودخانه را می سازند، گاه راهش را کج می کنند و گاه از اثر آب به حرکت می افتند و آب راهشان می برد.
نمی توان گفت کدام یک از این ها رودخانه را می سازد. شاید در نهایت باغبانی که راه باریکی می کشد و رگی از رودخانه به باغی می گشاید و درختی را رشد می دهد، حتی آن گیاهان خودرو که از آب رودخانه می نوشند و بر آن سایه می اندازند.
اما همه ی این ها در ساختن رود نقش دارند، گیرم در لحظاتی نقش یکی از آن ها بیشتر می شود و رود وقتی به انتها می رسد و سر در خاکی نرم فرو می برد خود خوب می داند که چه راه درازی آمده و از میان ابر، کوه، سنگ، درخت و باغبان کدام یک در حیات او بیشتر سهم داشته اند.
انسان نیز وقتی به پایان می رسد و نقشی از همه ی زندگی در سرش می آید، می تواند دریابد که در کدام روزهای زندگی، کدام ماجرا او را بیشتر ساخته و در ساختن او سهم بیشتر داشته است...!»

«تصویر زنی پیر ظاهر شد که روی تشکچه ای نشسته بود، تکیه داده برمتکایی و رو به دوربین می گفت:
به قول "آندره مالرو" زندگی چیز بی ارزشی است و هیچ چیز از آن ارزشمند تر نیست. سال ها پیش، وقتی در عین نیرومندی بودم یکی به من گفت این زمین با یاس و امیدواری، با عشق و نفرت ساخته شده و هر ذره اش از این هاست. فقط مرغ های دریائی هستند که از توفان نمی هراسند حتی وقتی در میان دریا ها جهت خود را گم کنند و جائی را برای نشستن نیابند، آنقدر بال می زنند که یا توفان فرونشیند و زمینی پیدا کنند برای فرود آمدن یا در همان اوج آسمان ها می میرند. آن که به میان موج ها می افتد مرغ دریائی نیست. مرغ دریائی در اوج می میرد، آخرین توان خود را صرف اوج گرفتن می کند تا سقوط را نبیند.
خیلی کوچک بودم که نفرت را شناختم و سال ها را با او گذراندم. اما وقتی زمان کوتاهی عشق به سراغم آمد دانستم که با او می توانم هر روز را سالی کنم. وقتی فهمیدم که قوی ترین دیوها در مقابل فرشته ظریفی که آدمیزاده باشد چقدر حقیرند دانستم که زمان را انسان می سازد. من خودم آن را شناختم.
خانم که صورتش تمام پرده بزرگ را پرکرده بود، این جملات را در چشم کسانی می گفت که حالا چشم در چشم او دوخته بودند و خود را قدرتمند ترین قدرت ها می دانستند ...!»

 چاپ انتشارات علم چاپ چهارم 1382 رو دارم و خوشحالم كه خريدمش

[ چهارشنبه سیزدهم اسفند ۱۳۹۳ ] [ 23:22 ] [ ليلي ]

[ ]

يه دوست عزيزي كه منو مورد لطف خودش قرار مي داد و بعد از خوندن وبلاگم نظر مي داد الان متاسفانه وبلاگش رو حذف كرده

اميدوارم هر جا هست صحيح و سلامت باشه

خواستم جواب آخرين نظري كه دادين رو بزارم كه نشد سبز باشيد

[ شنبه نهم اسفند ۱۳۹۳ ] [ 11:17 ] [ ليلي ]

[ ]

به خواسته ي يكي از دوستان ميخواستم در مورد روز عشق بنويسم

اما قبلش يه توضيح كوچيكي در مورد روز عشقي كه ايراني ها به اسم سپندارمذگان ميشناسن بدم

سپندارمذ، نام یکی از ايزدبانوان و امشاسپندان زرتشتی است و در عین حال نام پنجمین روز ماه و دوازدهمین ماه سال معرفی شده‌است.

سپندارمذ در جهان معنوی نمودار محبت و بردباری و تواضع اهورامزدا است و در جهان مادی فرشته‌ای است که موکّل زمین است. اَرمیتی همواره زمین را خرّم و آباد و بارور می‌سازد و هر کسی که در زمین به کشت و زرع بپردازد و مزرعه‌ای را آباد کند، خشنودی او را فراهم ساخته‌است

جشن سپندارمذگان یا اسفندگان، روز گرامیداشت زنان در ايران باستان بوده و این روز به نام مرد گیران یا مژدگیران یا مزدگیران  = هديه گرفتن از مردان نیز در ادبيات فارسي بکار رفته است.

در مورد عشق چيزي بيشتر از كتابا و فيلما نمي دونم حسي كه دگرگونم كنه و باعث شه يه آدمي رو بيشتر از هر چيزي دوست داشته باشم وجود نداشته اما هميشه و همه جا عشق تحسين برانگيز بوده و ستودني

عشق .... يه احساس غريب يه حس ناآشنا

امشب از دوستام پرسيدم در مورد عشق چي ميدوني اصلاً عشق چيه چه جوريه؟  از كساني كه ميگن عاشقيم يا عاشق شديم

و جواب

- يه حسه و اگه يكبار حسش كني نميدونم بعدش زندگيت چقدر ممكنه تغيير كنه حاضري براش هر جور فداكاري بكني چشمتو رو خيلي چيزا ميبنده به طور خلاصه يه حس خطرناكه البته قشنگ هم هست

- عشق يه حس فوقالعادست كه نميشه تو يه اس توضيحش داد يه حسيه كه تا تو موقعيتش قرار نگيري و تجربه ش نكني نميتوني بفهميش فقط بايد بموني كه تو دلت حسش كني، اون موقع خودت ميفهمي نيازي نيست كسي بهت بگه

- عشق خوشي و سلامتي و شادي كسي كه دوست داري و از خودگذشتگي مي كني براي اون ولي تا دوست داشتن نباشه عشقي به وجود نمياد عشق به مرور به وجود مياد

خيليا معتقدن كه عيباي كسي رو كه عاشقشي نمي بيني ولي مني كه عاشق نشدم فكر مي كنم اگه يه روزي يه جايي عشقت كم رنگ شد و به همون اندازه ي شور و شوق اوليه نبود اونوقت اون عيب ها بيشتر از اون چيزي كه هستش بزرگ نشون داده ميشه من دلم مي خواد خوبيها و بديهاي اون آدمو بشناسم مگه من كاملم مگه اصلا كسي پيدا ميشه كه كامل باشه فقط تو خوبيهاي اون آدم برات مهمتره و ميتوني عيبايي كه داره تحمل كني همينطور طرف مقابل يه جايي تو يه فيلمي كسي مي گفت روزي كسي پيدا ميشه كه خوبي ها و بديهاتو با هم بخاد

عشق يعني كسي همراهته كسي كه همراهت وقتي مي خواي بري زيربارون قدم بزني وقتي مي خواي تو هواي سرد بستني بخوري وقتي مي خواي از طبيعت لذت ببري وقتي مي خواي بري كوه پياده روي اول صبح اون هميشه كنارته و دستاتو محكم مي گيري صداي قدمهاش ميشه قوت قلبت دوست داري همراهش يه جاده ي بي انتها رو بري و بري و بري فك نكنم با اون آدم خستگي رو احساس كني از نظر من اينطوريه روياييه شبيه قصه ها ولي قشنگه 

خيلي چيزا هست كه فكر مي كنيم مي دونيم و مي تونيم در مورد عشق بگيم ولي كنار هم قراردادن واژه ها كه معنايي در خور اون عنوان داشته باشه سخته و سخت اين كه تا حالا حسش نكرده باشي

اي كاش ميتونستم بهتر بنويسم 

روز عشق مبارك 

 

[ سه شنبه پنجم اسفند ۱۳۹۳ ] [ 23:45 ] [ ليلي ]

[ ]

کتابِ "عطر: داستان یک قاتل" در سال 1985 در آلمان منتشر شد و خیلی هم پرفروش شد. جالبه بدونید که تا سالها کسی جرات نداشت به فیلم کردن یه همچین داستانی فکر کند حتی بزرگانی مثل "اسکورسیزی" و "کوبریک" معتقد بودند این داستان قابلیت برگردان به فیلم را ندارد. کارگردانی این فیلم به "میلوش فورمن"، "تیم برتون" و "ریدلی اسکات" هم پیشنهاد شده بود تا اینکه تام تیکور، کارگردان خلاق آلمانی این فیلم را با بودجه ی 67 میلیون دلاری ساخت.
جايی در فیلم بالدینی(داستین هافمن) به ژان میگه: هر عطر از 3 بخش اصلی تشکیل شده 1-سَر(بخش آغازين) که رايحه ي اوليه ي عطره و فقط چند دقيقه باقي مي ماند 2-قلب(بخش مياني) روح يک عطر که چند ساعت باقي مي ماند 3-پایه(بخش پاياني) که اثرش چند روز باقي مي ماند و این فیلم همانند پایه ی یک عطر خوب مدت ها در ذهنم باقی خواهد ماند.

آدم نمیدونه نویسنده رمانش با چه قصد و حال و مغزی همچین اثریو خلق کرده و فقط میشه گفت خیلی متفاوته چون با چیزی نمی تونم مقایسش کنم. و دوست دارم رمانش رو بخونم

از اونجای که شخصیت "ژان" آدمی کم حرف و درونگراست تیکور برای تعریف برخی وقایع از صدای راوی استفاده کرده ولي بد نیست نظر راجر ایبرت رو در این رابطه بدونید: با وجود اینکه فیلم از زبان راوی روایت می شود ولی فیلم اساسا بصریست، نه کلامی و تیکور در شکل دادن ژان باتیست گرنوی و دنیای او کاری فوق العاده ی انجام داده با اینکه ما هیچ وقت نمی توانیم واقعا "ژان" رو درک کنیم ولی نمی توانیم چشم از او برگیریم.

و يه چيز جالب كه جايي در وبلاگي خوندم كه در پيشگفتار كتاب اومده «نویسنده کتاب در کشوری زندگی می کرد که چهل تا پنجاه درصد مردمش در اثر عفونت مزمن مخاط بینی به علت رطوبت و سردی هوا، دارای حس بویایی بسیار ضعیفی هستند.»

و يك نكته ي جالب فیلمهای کمی هستند که از نظر طراحی پوستر هم حساب شده هستند و فضای کلی فیلم را در یک عکس ترسیم میکنند.

 

[ یکشنبه سوم اسفند ۱۳۹۳ ] [ 13:32 ] [ ليلي ]

[ ]

امروز رفتم بيرون براي كار رفتم سوال مي كنم حرف مي زنم انگار نه انگار آزاردهنده است خيلي خيلي خيلي

 

من كار مي خوام

 

بعد از چند تا جواب بي سر و ته اومدم بيرون عصباني قدم ميزدم زنگ زدم به دوست صميميم كه هميشه محرم رازم بوده و گوش شنوايي براي دردو دلام داشته (اين آدما فرشتن فرشته) خلاصه يه كم آروم شدم اما وسط صحبتامون شارژ باتري گوشيم تموم شد و صحبتامون نصفه نيمه موند (من از اون آدمام كه تا شارژ باتري گوشي تموم نشه شارژ نمي زارم)

بعدش رفتم بستني خريدم هميشه وقتي از زمين و زمان عصبانيم بستني حس خوبي بهم مي ده

در ضمن داشت بارون ميومد الانم داره مياد زير نم نم بارون بستني به دست و قدم زنان اومدم خونه

ولي من بازم يه چيز مهم هست كه بهش فكر مي كنم كار

[ سه شنبه بیست و هشتم بهمن ۱۳۹۳ ] [ 12:53 ] [ ليلي ]

[ ]